دختر کوچولوی تنها
روی چمن ها نشسته بود
درست روبروی من
یه عروسک دستش بود
که با عروسک های من خیلی فرق داشت
انگار با هم حرف می زدند
خوشحال بودند
بازی می کردند
می خندیدند، با صدای بلند
دختر کوچولو فکر میکرد
دنیا به خوبی همین لحظه هاست
بازی با عروسک ، لبخند مادر، آغوش پدر.
دختر کوچولو فکر میکرد
دنیا یعنی یه جای خوب
که یه عالم چیزای خوب داره
یه عروسک، یه پارک، مامان و بابا...
هروقت به مامان نگاه میکرد، یه لبخند هدیه می گرفت
هر وقت از راه رفتن خسته میشد بابا بغلش میکرد
دختر کوچولو هیچ وقت فکر نمی کرد
تودنیا یه قصه تلخ وجود داشته باشه
یا یه دختر کوچولوی ناراحت
که خیلی ترسیده
اما من فکر میکردم
به یه دختر کوچولوی ناراحت
من به یه دختر کوچولو فکر می کردم
که یه جای دور
ولی روی همین زمین خداست
دختر کوچولوی تنهایی
که روی زمین سرد و کثیفی نشسته
و به مامان خوبش نگاه میکنه
که روی زمین افتاده
و نفس نمی کشه
مامان دیگه جوابشو نمیده
دیگه حتی نگاهش هم نمیکنه
دختر کوچولو گریه میکنه
ولی مامان بغلش نمیکنه
آره، انگار مامانش مرده...
دختر کوچولو درعزای مامان
عروسکش رو زیر خاک دفن می کنه
عروسکی که با عروسک های من خیلی فرق داشت
دیگه نمی خواست با عروسکش حرف بزنه
با همه قهر کرده بود
آخه دیگه مامان نداشت
خوشحال نبود
بازی نمی کرد
و نمی خندید
دختر کوچولو فکر میکرد
دنیا به تلخی همین لحظه هاست
دفن کردن عروسک ، مرگ مادر، دوری پدر.
دختر کوچولو فکر میکرد
دنیا یعنی یه جای بد
که یه عالم چیزای بد داره
یه تانک، یه موشک، تفنگ و نارنجک...
به مامانش که نگاه میکرد، گریه ش می گرفت
از راه رفتن که خسته میشد، باباش نبود که بغلش کنه
دختر کوچولو هیچ وقت فکر نمی کرد
دنیا چیزای خوب هم داشته باشه
چشماشو بست و سعی کرد به یه چیز خوب فکر کنه
اما نشد
نشد
هرچی بیشتر خاطراتش رو به یاد می آورد
بیشتر غصه می خورد
همش جنگ بود
از اون موقعی که پدرش رفت
که با دشمن بجنگه
و اون موشکی که خونه شونو خراب کرد
و حالا که دشمن مامانشو ازش گرفت
دختر کوچولو خسته شد
می دونست توی کشور خودشه
ولی انگار غریبه ست
انگار مال اونجا نیست
تو این دنیا جایی نداره
هیچ جایی
اینو از نگاه سرباز دشمن
که روبروش ایستاده بود هم میشد فهمید
یه صدایی اومد
دختر کوچولو بالای سرش رو نگاه کرد
به این صداها عادت داشت
یه موشک دیگه بود
ولی این بار خیلی نزدیک تر
خواست از سرباز بپرسه :
" چرا مامانمو کشتی؟ "
ولی نتونست
دیر شده بود
موشک که به زمین خورد،
دختر کوچولو هم رفت
رفت اونجا که همیشه جاشه
اونجا که کسی اذیتش نمیکنه
رفت پیش خدایی که خیلی مهربونه
خدا بغلش کرد
دختر کوچولو آروم شد
خدا یه دنیای بهتر به دختر کوچولو داد
اونجا مامان و بابا هم هستند
عروسکش هم هست
حالا دختر کوچولوی تنها
تو یه باغ بزرگ
روی چمن ها نشسته
عروسکش توی دستشه
همون که با عروسک های من خیلی فرق داره
هنوز با هم حرف می زنند
خوشحالند
بازی می کنند
می خندند، با صدای بلند
دختر کوچولو فکر میکنه
بهشت یعنی یه جای خوب
که یه عالم چیزای خوب داره
یه عروسک، یه باغ، مامان و بابا...
هروقت به مامان نگاه میکنه، یه لبخند هدیه می گیره
هر وقت از راه رفتن خسته میشه بابا بغلش نمیکنه
چون خدا بهش دو تا بال داده که میتونه پرواز کنه
ولی هر وقت خوابش میگیره بابا بغلش میکنه
دختر کوچولو دیگه اما می دونه
یه دنیای دیگه هم وجود داره
که توش هم قصه های تلخ هست
هم قصه های شیرین...